در رحلت غریبانه و مظلومانهفقیهمردمی منتقد و مرجع تقلید
عاقبت به خیر
و من المومنین رجال الصدقوا ما عاهدوا...
علیه و منهم من قضی نحبه و من هم من ینتظر ....
گفت امشب در غریبی می روی // از تبار و خویش غایب می شوی
گفت نی نی بلکه امشب جان من // از غریبی خود رود سوی وطن
از دم حب الوطن بگذر مایست // که وطن آن سوست این سو خانه نیست
هم چنین حب الوطن آمد درست // تو وطن بشناس ای خواجه نخست (مولانا )
+ نوشته شده در یکشنبه 29 آذر1388ساعت 21:34  توسط نجاتی حسینی
|
پرسش تلخ دانشجویی
16 آذر و پاسخ حافظ
تلخ ترین 16 آذرپس از انقلاب
را از سر گذراندیم ! روایت های دیداری شنیداری
و نوشتاری دردناک آن نیز در تاریخ ما و انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی ثبت شده است !اما آن چه که
در این میان هم چنان آزار دهنده است پرسشی
است که یکی از دانشجویانم با حالتی پر از ابهام و طنز تراژدیک بر زبان آورد.بی کم و
کاست ان را بیان می کنم .شاید واقعا پاسخی
داشته باشد:چرا در روز پدر+مادر+معلم +دانش آموز و غیره ؛گل
هدیه می دهند ؛ اما در روز دانشجو گلوله و گاز اشک
آور وغیره ؟.
به یاد حافظ افتادم
حدیث از
مطرب و می گو وراز دهر کم تر جو // که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
+ نوشته شده در جمعه 20 آذر1388ساعت 18:15  توسط نجاتی حسینی
|
در میان
ایمیل های دریافتی ام ،این ایمیل را از نظر طنز اجتماعی نهفته در ان جالب دیدم.ضمنا
بازی زبانی ان با ادبیات شیرین فارسی هم جالب است.از باب صواب داشتن ادخال السرور
فی قلوب المومنین (صواب داشتن شاد کردن دل مسلمین!) ان را برای وبلاگ انتخاب کردم.
امیدوارم برای شماهم جذاب باشد.
نام : کمال
کلاس : دبستان
موزو انشا : عزدواج!
هر وقت من یک کار خوب می کنم
مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم
تا به حال من پنج تا کار خوب
کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است
حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای
خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من
مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید
مشکلات انسان را آدم می کند
در عزدواج تواهم خیلی مهم است
یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می
خوریم
از لهاز فکری هم دو طرف باید به
هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می
گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود
در عزدواج سن و سال اصلن مهم
نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم
های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است !
اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش
سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید
من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و
می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم
مهریه وشیر بلال هیچ کس را
خوشبخت نمی کند
همین خرج های ازافی باعث می شود
که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود
دايی مختار می گفت پدر خانومش
چتر باز بود..خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد.
البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم
ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند!
اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی
بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار
نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. می گفت چون رهم و اجاره بالاست
آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر
زمینی می ترسید . ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک
خانه درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست. از آن موقه خاله
با من قهر است
قهر بهتر از دعواست.آدم وقتی قهر
می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری می کند بعد خانومش می رود
دادگاه شکایت می کند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان!
البته زندان آدم را مرد می
کند.عزدواج هم آدم را مرد می کند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است!
این بود انشای من.
+ نوشته شده در سه شنبه 3 آذر1388ساعت 8:43  توسط نجاتی حسینی
|
1.(به قول هایدگری ها)"چیست و چه می نامندش" این جهان مدرن متمدنی !!!را که اکنون در آن ( ظاهرا)
"می جهانیم" (زیست می کنیم)؟؛( و باز به قول کرکه گوری ها ) چگونه است
که در این "جهانیدن " باید هماره " ترس و لرز" ( به قول سورن کرکه گور //فیلسوف
متالهه دانمارکی)داشته باشیم؟.
2.از فلسفه رعب آور و حیرت زای دو فیلسوف متالهه اگزیستانسیالیست اندکی
کناره گیریم، و وارد آن عرصه ای از جامعه شناسی شویم که فلسفی
است و لذا دقیق است و عمیق ( و به قول ژولین فروند شارح برجسته وبر ) "هم فکری را می جنباند و هم کسی را می رنجاند"
!؟وبپرسیم که این "جهانیدن مدرن و متمدن پر ترس و
لرز" ؛( به قول گیدنزی ها )به کدامین "ریسک
/ مخاطره"( احساس خطر مدرن و نه خود خطر سنتی ) ما را دچار کرده است
؟.
3.ابتدا باید،پاسخ استاد - فلیسوفان استادان علوم اجتماعی را به این "مسایل تامل برانگیز و تالم آور "یادآوری کرد.در
نزد مارکس : "الیناسیون و حشت ناک سرمایه داری و وحشت بی پایان مدرنیته " ؛برای دورکیم
:"تزلزل هنجارهای اخلاقی - دینی تعیین کننده"؛برای
وبر :"قفس آهنین بروکراتیک عقلانی شده ، شب قطبی
-تاریک -یخبندان ومعنویت زدایی و افسون زدایی از جهان و بیرون راندن خدایان "
؛ برای زیمل :"بیشتر -از - زندگی و بحران تراژدیک فرهنگی "؛برای
هابرماس:"بازفئودالی شدنجهان و سیطره سیستم بر زیست جهان"؛
و نیز برای الیاس : "زادن در زایشگاه و مردن در
درمانگاه – تنهایی اجتماعیدم مرگ ".
4.آیا این همه آن چیزی است که می توان آن را بهره
(یابه قول افلاطونی ها متکسیس metexis
) جهانیدن ما از جهان مدرن متمدن معاصر دانست ؟( برای
نمونه تامل کنیم در آن چه که خود را در ممسیس یا تقلید وحشتناک از این متکسیس به
صورت <به قول فوکو و گافمن > سازمان های
بازداشتگاهی در جامعه پانوپتیکن یا سراسر تحت نظارت و مراقبت و مجازات – مانند
:آشویتس آلمانی ، گوانتانامو و ابو غریب آمریکایی و کهریزک
ایرانی ومانند آنها بروز داده است - مایه شرمساری تاریخی بشریت است).
5.حال چه نتیجه
ای باید گرفت؟.عجالتا باید به عنوان این مطلب برگشت :حقیقت تلخی است،ما در جهانی زیست می کنیم؛که دستخوش فروپاشی اخلاقی (آنومی ) و فروکاهش
فرهنگی (انتروپی )است.
6.این نتیجه گیری تراژدیک شایسته است که از منظر جامعه شناسی های فلسفی (با سو گیریهای اخلاقی ، حقوقی،سیاسی
و فرهنگی )بیشتر کاویده شود؛ تا هم بهتر بتوان ابعاد گوناگون جامعه شناختی آن را روشن
کرد؛و هم بهتر بتوان طرحواره ای از "هویت پیشا انسان
/ پساانسان" کنونی را بدست داد.
7.حسن آغاز این قطعه با هایدگر و کرکه گور
بود ؛ اجازه دهید با استاد استادان ،مولوی ،حسن
ختام این قطعه را داشته باشیم :
هیچ کنجی بی دد و بی دام نیست //جز
به خلوت گاه حق آرام نیست
چون بسی ابلیس آدم روی هست // پس
به هر دستی نباید داد دست
+ نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 15:36  توسط نجاتی حسینی
|